تبليغاتX
هادس(Hades)
























هادس(Hades)

خدایان یونان قدیم

وقتی که دیگر نبود ،

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت ،

من در انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد ،

من شروع کردم .

وقتی او تمام شد ،

من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن ،

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 0:0 توسط مجید| |

          به قلب ما نزدیک است آن که از چشمهای ما دور است

 
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 21:28 توسط مجید| |

مي تراود مهتاب

 مي درخشد شب تاب

 نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك

 غم اين خفته ي چند

 خواب در چشم ترم مي شكند

 نگران با من استاده سحر 

 صبح مي خواهد از من

 كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را

 بلكه خبر 

 در جگر ليكن خاري

 از ره اين سفرم مي شكند

 نازك آراي تن ساق گلي

 كه به جانش كشتم

 و به جان دادمش آب

 اي دريغا به برم مي شكند

 دست ها مي سايم

 تا دري بگشايم

 بر عبث مي پايم

 كه به در كس آيد

 در و ديوار به هم ريخته شان

 بر سرم مي شكند

 مي تراود مهتاب 

 مي درخشد شب تاب

 مانده پاي آبله از راه دراز

 بر دم دهكده مردي تنها

 كوله بارش بر دوش

 دست او بر در،مي گويد با خود:

 غم اين خفته ي چند

 خواب در چشم ترم مي شكند.

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:44 توسط مجید| |

من هنوز زنده ام

 

همین حوالی نزدیک باران نفس می کشم

 

و دلتنگیم را می نشانم بر چشمانم

 

دوباره .....

 

          بازگشتم! 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 21:17 توسط مجید| |

آرزوهايت را يادداشت کن

خداوند آنها را فراموش نمي کند

اما تو از خاطرت مي رود

آنچه امروز داري.....

خواسته ديروزت بوده است!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 19:52 توسط مجید| |

اگر از پايان گرفتن غم هايت نااميد شده اي

 به خاطر بياور که زيباترين صبحي که تا به

 حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر

 سياهترين شبي هستي که هيچ دليلي

 براي تمام شدن نمي ديدی

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 20:20 توسط مجید| |

وقتي همه اش دروغ مي گي ! من چي رو باور بکنم؟


بذار برم به حال خود يه فکر بهتر بکنم


 


با دفتر خا طره هام ميشه هزار تا قصه ساخت


اگه يه فکري واسه ي صفحه ي آخر بکنم


 


سه چار تا جمله ي قشنگ کاشکي منم بلد بودم


چيکار کنم نمي تونم دروغ و از بر بکنم


 


خستگياي جسممو يه حب خواب در مي کنه


خستگياي روحم و با چه کسي در بکنم؟


 


گليکه پس فرستادي داره تو دستم ميميره


حيف که نمي ذاره دلم ـ اين گل و خنجر بکنم


 


من واسه ي ديدن تو اين همه راه و اومدم


کاري نکن برم ديگه با همه چي قهر بکنم


 


اون روزا نوبت تو بود ٬ اين روزا نوبت منه


که بي وفا بشم ديگه ـ اين و به اون در بکنم


 


دلم هواي چيدن يه ميوه ي نچيده داشت


حيف که لباي تو نذاشت مزه شو نو بر بکنم

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 17:50 توسط مجید| |

 
دیروز در کنار تو احساس عشق بود
 
دستان کوچکت که پر از یاس عشق بود
 
دستان کوچکت که جنون مرا نوشت
 
این واژه های غرق به خون مرا نوشت
 
هرجا که رد پای شما هست می روم
 
فکری بکن به حال من از دست می روم
 
قلبم شکسته است و هی سرد می شوم
 
بگذار بشکند عوضش مرد می شوم
 
دستان خسته ام به شقایق نمی رسد
 
فریاد من به گوش خلایق نمی رسد
 
این دست ها همیشه پر از بوی یاس نیست
 
یا مثل چشم های شما با کلاس نیست
 
این رسم زندگی ست بزرگ و بزرگ تر
 
هر چه بزرگ تر و سپس هرچه گرگ تر
 
بین خودم و آینه دیوار می کشم
 
هرشب که پشت پنجره سیگار می کشم
 
شاید هنوز فرصت عصیان و مرگ هست
 
در ذهن ابرهای درونم تگرگ هست
 
بانوی دشت های قشنگی که سوختی
 
عشق مرا به رهگذران می فروختی
 
چشمانتان پر از هیجان نیست نازنین
 
این دست ها همیشه جوان نیست نازنین
 
شاید کسی که بین غزل های من گم است
 
در فصل های زندگی ام فصل پنجم است
 
یا نه درست مثل خودم لاابالی است
 
از مردمان غمزدهء این حوالی است
 
حالا ببین علیه خودم غرق می شوم
 
در منتها الیه خودم غرق می شوم
 
دلشوره های سرخ دلم ناتمام ماند
 
احساس می کنم غزلم ناتمام ماند
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 6:50 توسط مجید| |


نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:40 توسط مجید| |

عاقبت روز وداعش سر رسيد         



                             خون دل از ديدگان من چکيد


 


در نگاهش مهرباني بود و بس


                             عاشقي با هم زباني بود و بس


 


گر چه لب بربسته بود از گفتگو


                              در درونش ناله بود و هاي و هو


 


با سکوتش گريه را بيچاره کرد


                             اشک غم را بي دل و آواره کرد


 


مانده بودم خيره در چشمان  او


                             بي صدا بودم ولي حيران او


 


کاش فريادي ز دل بيرون شدي


                              ليلي من از جنون مجنون شدي


 


گريه ميکردم بدون اشک و آه


                              ناله ها در سينه اما با نگاه


 


دست خود آهسته او بالا گرفت


                              از دل مجنون دل ليلا گرفت


 


گوشه چشمش روان شد چشمه اي


                              چشمه را در چشم ليلا ديده اي ؟


 


دل ز کف دادم منم گريان شدم


                             همنوا با اشک او نالان شدم


 


با نگاه آخرش پرپر شدم


                             همچو برگ لاله ي احمر شدم


 


رفتن او رفتن جان من است


                             ديدن او دين و ايمان من است


 


هر کجا باشد خدا يارش بود


                             دست حق يار و نگهدارش بود ...


 


 


 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 7:27 توسط مجید| |