هادس(Hades)
خدایان یونان قدیم
وقتی که دیگر نبود ، من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت ، من در انتظار آمدنش نشستم. وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ، من او را دوست داشتم. وقتی که او تمام کرد ، من شروع کردم . وقتی او تمام شد ، من آغاز شدم . و چه سخت است تنها متولد شدن ، مثل تنها زندگی کردن مي درخشد شب تاب نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك غم اين خفته ي چند خواب در چشم ترم مي شكند نگران با من استاده سحر صبح مي خواهد از من كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر در جگر ليكن خاري از ره اين سفرم مي شكند نازك آراي تن ساق گلي كه به جانش كشتم و به جان دادمش آب اي دريغا به برم مي شكند دست ها مي سايم تا دري بگشايم بر عبث مي پايم كه به در كس آيد در و ديوار به هم ريخته شان بر سرم مي شكند مي تراود مهتاب مي درخشد شب تاب مانده پاي آبله از راه دراز بر دم دهكده مردي تنها كوله بارش بر دوش دست او بر در،مي گويد با خود: غم اين خفته ي چند خواب در چشم ترم مي شكند. همین حوالی نزدیک باران نفس می کشم و دلتنگیم را می نشانم بر چشمانم دوباره ..... بازگشتم! آرزوهايت را يادداشت کن خداوند آنها را فراموش نمي کند اما تو از خاطرت مي رود آنچه امروز داري..... خواسته ديروزت بوده است!!! اگر از پايان گرفتن غم هايت نااميد شده اي به خاطر بياور که زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که هيچ دليلي وقتي همه اش دروغ مي گي ! من چي رو باور بکنم؟ بذار برم به حال خود يه فکر بهتر بکنم با دفتر خا طره هام ميشه هزار تا قصه ساخت اگه يه فکري واسه ي صفحه ي آخر بکنم سه چار تا جمله ي قشنگ کاشکي منم بلد بودم چيکار کنم نمي تونم دروغ و از بر بکنم خستگياي جسممو يه حب خواب در مي کنه خستگياي روحم و با چه کسي در بکنم؟ گليکه پس فرستادي داره تو دستم ميميره حيف که نمي ذاره دلم ـ اين گل و خنجر بکنم من واسه ي ديدن تو اين همه راه و اومدم کاري نکن برم ديگه با همه چي قهر بکنم اون روزا نوبت تو بود ٬ اين روزا نوبت منه که بي وفا بشم ديگه ـ اين و به اون در بکنم دلم هواي چيدن يه ميوه ي نچيده داشت حيف که لباي تو نذاشت مزه شو نو بر بکنم خون دل از ديدگان من چکيد در نگاهش مهرباني بود و بس عاشقي با هم زباني بود و بس گر چه لب بربسته بود از گفتگو در درونش ناله بود و هاي و هو با سکوتش گريه را بيچاره کرد اشک غم را بي دل و آواره کرد مانده بودم خيره در چشمان او بي صدا بودم ولي حيران او کاش فريادي ز دل بيرون شدي ليلي من از جنون مجنون شدي گريه ميکردم بدون اشک و آه ناله ها در سينه اما با نگاه دست خود آهسته او بالا گرفت از دل مجنون دل ليلا گرفت گوشه چشمش روان شد چشمه اي چشمه را در چشم ليلا ديده اي ؟ دل ز کف دادم منم گريان شدم همنوا با اشک او نالان شدم با نگاه آخرش پرپر شدم همچو برگ لاله ي احمر شدم رفتن او رفتن جان من است ديدن او دين و ايمان من است هر کجا باشد خدا يارش بود دست حق يار و نگهدارش بود ...

![]()
![]()
براي تمام شدن نمي ديدی![]()
![]()
![]()
![]()
احساس می کنم غزلم ناتمام ماند![]()
![]()
![]()

